عبدالله مستوفى
5
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
نميكرد ، بيشتر ميتوانست بمجلس سيد برود و مدت زيادترى در حاشيهء مجلس بنشيند و از بيانات سيد چيزهاى تازهاى بشنود . در بعضى از كرمانيها ، اين خاصيت هست كه در كارهائى كه هيچ با آب و گاو زندگى آنها مربوط نيست ، مداخله ميكنند . ميرزا رضا از اين خاصيت هم بىنصيب نبوده و قدرى زيادتر از اندازهء دانش و بينش خود دخالت در معقولات ميكرده است . وقتى سيد را از ايران تبعيد كردند ، ميرزا رضا اگر آدم دنجى « 1 » گير ميآورد بدش نميآمد كه بيانات خيرخواهانهء سيد بزرگوار نقل و بر تبعيد او اظهار اسف و از اوضاع حاضر ، بقدريكه دوره اجازه ميداد ، نقادى كند . وقعهء تنباكو پيشآمد ، كامران ميرزا نايب السلطنه ، حاكم تهران و نظميه شهر را تحت امر داشت و خيلى مايل بود مايهاى براى امين السلطان بگيرد . به اين قصد ، پى اين قبيل اشخاص پرگوى نخود همه آش ميگرديد كه آنها معايبى براى امين السلطان ذكر كنند تا گفتههاى آنها را بطور گزارش پليس بعرض شاه برساند ، شايد بتواند شكستى به كار اين رقيب خود وارد آورد . حولوحوش نائب السلطنه هم چون سليقهء او را ميدانستند ، دنبال اين اشخاص ميگشتند . يكى از آنها ميرزا رضا را خوب موضوعى دانست ، پى او فرستادند و به او گفتند اگر چيزى بدانى بعرض نايب السلطنه برسانى ، بعرض شاه مىرساند . اين بدبخت ساده هم باور كرد ، او را به منزل نايب السلطنه بردند ، يك رفت و آمدها و سؤال و جوابهاى مصنوعى از اين اطاق باطاق شاهزاده به عمل آوردند و مطالبى هم كه شايد اصلا بيموضوع بود از قول نائب - السلطنه به او گفتند ، بيچاره يقين كرد كه واقعا پسر شاه و اين آقايان حولوحوش او غم ملت دارند و ميخواهند از خواهش ملت اطلاع پيدا كنند و بعرض شاه برسانند و شاه هم منتظر است كه بداند دردكار كجاست و بدرمان پردازد . بهر كيفيت بود او را حاضر كردند مطالبى عريضه مانند در كليات كه شايد قسمتى از آن هم املاى خود آنها بوده است نوشت . همين كه كاغذ را از او گرفتند ورق برگشت و بناى تهديد و تشدد را به او گذاشتند كه اين حرفها مال تو نيست ، همدستهاى خود را بروزبده ! بالاخره كار بحبس كشيد ، زن و بچهاش ويلان و شايد تلف شدند . مدتى جان كند ، به اين و آن عريضه نگارى كرد ، تا خلاص شد . دفعهء دوم و سوم ، خلاصه ميرزا رضا علف دم شمشير « 2 » يا درخت جواهر « 3 » اين آقايان شده بود ، هر اتفاقى ميافتاد بى مورد يا بمورد او را حبس ميكردند و بوسيلهء كشفيات دروغين خود برتبه و مقام نظامى نائل ميآمدند . بالاخره اينقدر به اين مرد عذاب دادند كه از يكنفر آدم معمولى ، منتهى قدرى پرچانه و عوام و از خودراضى ، يكنفر دشمن خونخوار ساختند . دفعهء آخرى كه از حبس
--> ( 1 ) - در معنى حقيقى كلمه ، محل امن بىسروصدا و بىسرخر را « دنج » ميگويند . اطلاق آن به انسان مجازى و كنايه از شخص تودار خبر پس ندهى است كه همه حرف را نزد او بتوان گفت و از افشاى آن ايمن بود . ( 2 ) - كنايه از كسى است كه بتوان به سهولت او را قلعوقمع كرد ، به همين جهت طرف اعتنا نبوده به حق يا باطل اكثر طرف تطاول و اعتساف واقع شود . ( 3 ) - درخت جواهر كنايه از شخص يا كارى است كه فايدهء زيادى داشته باشد ، نظير گاو شيرده .